توی دنیای خودمم بی هیچ ؟؟؟؟؟ ...
دیگه چه فرقی داره دنیام شلوغ باشه یا خلوت ،
پر از هیاهو باشه یا
ساکت ، قشنگ باشه یا زشت ...
تو که نباشی کی می خواد بگه دنیات عیب داره ..
کی می خواد سکوتشو
بهم بزنه ...
کی می خواد با یه جمله تموم این دنیای لعنتی رو ویران کنه ...
تو که نباشی دنیای من ساکته ، مثه یه پیاده رو بی عابر ،
فقط گاهی سایه ی پرنده هاس که از کنارش می گذره ...
تو که نباشی این دنیای من تیره و تاره ...
هیچ نوری توش نیست ...
آدمهای تو دنیای من محکوم میشن به کوری ، کری ، نبودن ! ...
تو که نباشی چه فرقی داره هوای دنیای من
ابری باشه یا آفتابی ، برفی
باشه یا بارونی ...
تو که نباشی هیچ حسی هم نیست !
کسی نیست که هی هل ام بده تو دنیای این آدمهای سنگدل ...
خودمم با خودم...
در سکوت ...
تو یه هوای بارونی ...
زیر یه سقف شیشه ایی ...
بی هیچ آدمی در کنارش ...
منو یه دنیا خیال و آرزو و رویا ...
با یه مشت پوسیده های کپک زده ...
منم و من ...
نيمه شب آواره و بي حس و حال
در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز كرديم در خيال
دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي یک دو سالی مي گذشت
یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به ياد آورد اول بار را
خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
هم چو رازي مبهم و سر بسته بود
چون من از تكرار او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او
هم نشين و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم كه جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي
اين چنين آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم زدنیا بی خبر
دم به دم اين عشق ميشد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگوها بين ما آغاز شد
گفتمش:در عشق پا بر جاست دل
گر گشايي چشم دل زیباست دل
گر تو زورقبان شوي درياست دل
بي تو هر دم شام بي فرداست دل
دل ز روي عشق تو حيران شده
در پي عشق تو سرگردان شده
گفت:در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست مي دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تويي مخمور خمارم بدان
با تو شادي مي شود غمهاي من
با تو زيبا مي شود فرداي من
گفتمش:عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوي رخت افزون شده
جز تو هر يادي به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر كس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود
همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره ي آفاق بود
در نجابت در نكويي طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت
بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
يار ما را از جدايي غم نبود
در غمش مجنون و عاشق كم نبود
بر سر پيمان خود محكم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانه پيمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پيمان را شكست
بي خبر پيمان ياري را گسست
اين خبر ناگاه پُشتم را شكست
آن كبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار ديگر عهد بست
با كه گويم او كه هم خون من است
خصم جان و تشنه ي خون من است
بخت بدبين وصل او قسمت نشد
اين گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به اين قيمت نشد
عاشقان را خوشدلي تقدير نيست
با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ي او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم كم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را
سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر
بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون كن ز سر
ديشب از كف رفت فردا را نگر
آخر اين يك باراز من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود
عشق ديرين گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از اين هم آشيانت هر كس است
باش با او... ياد تو ما را بس است